بهار

سلام ..امروز در بین کاغذ هام شعری رو یافتم که خیلی وقت بود گم شده بود … کار خوبی بود …. خوشحال شدم که یافتمش …

اينجا دو قهوه داریم

و کاغذی که از زور تلخی شاعر سیاه شده

حالا بهار بها نَه ایی می خواهد

برای برخواستن از پشت این میز

نَه ایی می خواهد تا تعارف

رهگذران راعبور كند

می ایستم روی پلی که نه در داستان من ساخته شده

نه در قهوه تو خراب

بهار قهوه اش را می نوشد

اینجا اسمان ابی است و چند تکه ابر بد جور سیاه شده اند

بهار چشمهایش را خشک می کند

می روی روی اعصابم

می روی روی خطوط عابران پیاده

قهوه ات را که خوردی

میز را من حساب میکنم

تو باز در آغوش

خیابان حل می شوی

و رهگذران به تو مشغول

می شوند

و برای من که دنیا

بدجور قهوه ایی است

منتشرشده در: on آوریل 5, 2008 at 11:21 ق.ظ (5) دیدگاه
Tags: , , ,

آدرس برای فرستادن دنبالک به این مطلب : http://1divaneh.wordpress.com/2008/04/05/sher/trackback/

RSS برای دیدگاه‌های‌ این نوشته.

تا کنون 5 نظر داده شده Leave a comment.

  1. زمان جوات(ن)یت خوش تیپ تر بودی
    قهوه ت هم هم تلخ بود هم خوشمزه
    در ضمن این رو باید هانی برای تو می نوشت یا حتی (اسمش رو یادم رفت ) علی نه اون یکی

  2. سلام
    بهارت را یادم هست
    تلخ تلخ
    مثل قهوه ات
    پایدار باشی

  3. گل پسر من هر چی گشتم آدرس فید وبلاگت رو پیدا نکردم…. یه آدرس فید میدی بهمون که زود به زود بهت سر بزنیم؟؟؟؟؟

  4. و کاغذی که از حرارت دستان یک شاعر می سوزد
    و بهانه ای برای فریاد زدن
    و بهاری که بوی تو را
    به دستان باد می سپارد
    و عشق حل شده در قطرات باران روی لبان تو ریخته شود
    می ایستم روی پله تنهایی
    با تمام وجود و با جراتی که امواج به خود ندید ه اند
    و شبی که مست تو
    نه در شب نو
    شب بهار
    بهاری که دلش قهوه تلخ خواست
    اینجا آسمان آبی و صاف است و صاف صاف
    ولی بهار می گرید
    بهار چشمهایش خیس است
    ولی شاعر نمی فهمد
    می ایستم روی پله تنهایی
    و رهگزرانی که دیده می شوند
    و پله ای که وجود ندارد
    ولی من می ایستم
    و بهار در قهوه تلخی حل می شود
    من بهار را خواهم نوشید
    و برای من که دنیا
    تلخترین قهوه است

  5. شعر خوبی بود منم خیلی مشعووووووووووووف شدم که خوووووووووووندمش
    داداس


Leave a Comment