وقتی از زندگی حرف می زنیم در زهن ما بیشتر تصاویر شهر نشنیتی . شهر خودمان ساخته می شود فکر میکنیم مشکلات زندگی همین هاست که ما داریم .. پرداخت قبض … دعوا با پدر و مادر سر برداشتن ماشین … پول تو جیبی .. کار اداری خوب .. ولی هیچ وقت فکر کرده ایم این ادمهایی که گاها وقتی با ماشین مسافرت می کنیم در کنار جاده می بینیم هم مشکلاتی دارند و ایا اصلا به جز مشکل پول نفت و نبود دموکراسی مشکلات دیگری هم هست یا نه ؟؟؟؟
در این سالها اتفاقات زیادی بوجود امد که باعث بوجود امدن امواج رسانه ایی بلندی شد که خب طبعا فقط در حد رسانه بودند نه چیزی بیشتر … کلی سر و صدا … داد و بیداد .. اهای فلان .. اهای بیسار .. اخرش هم در ارشیو روزنامه ها مخفی شدن و قضیه جدید … مرگ برای همسایه سنتی است نه چندان جدید در ایران … اتفاقاتی مثل فروش دختران در دبی … نمونه های تبلیغاتی و جنجالی بود که باعث ثروتمند شدن عده ایی شد تنها همین … پول نفت و صحبت هایی همیشگی و زندگی به سبک ایرانی
اما من … داستان قدیمی است و نه چندان باب طبع
افغان ها وارد ایران شدند گروه گروه و فوج فوج …. قشری از انان که پیش از مهاجرت شهرنشین بودند وارد شهر شدند و سعی کدرند زندگی خانوادگی و قومی خود را ادامه دهند ولی گروه دیگری هم بودند که تشکیل یک جامعه زیر زمینی را دادند این جامعه مقتدر بود و استحکام بسیاری داشت .. در این جوامع زیر زمینی افغان ها روابط بسیار قوی بود و حمایت های گروهی از یک نفر تا به قتل دشمن ان طرف هم ممکن بود برسد …
در همه شهر ایران به خصوص مرکز استان ها و استان های شرقی و مرکزی تر ایران می توان وجو د افغان ها را دید که با گذشت سالهای بعد از ان این تعداد کمتر شد.. اما قهرمان داستان ما کس دیگری است
ما مردمان …
داستان دختر فروشی در جامعه افغان زیاد داستان بغرنجی نیست گاها در میان روستایی ها و قبلیه دار ها سنت تلقی می شود .. اما چیزی که هست برخی از ما همیشه باید انسان نباشیم … به خصوص در شهر های مرزی ایران در خراسان بزرگ همیشه شاهد فروش دختر ها در قبال پول و تریاک هستیم که مرد افغان بتواند به این واسطه بیشتر در کشور بماند که فعلا با لغو این قانون امید بیشتر برای نجات این دختران هست .. شما زیاد از این داستان ها شنیده اید .. و قدمت این مسئله هم چندان کم نیست که اولین بار ماموران مرزی در سال 1340 مرد عربی را در حالی که 11 دختر ایرانی را برای فروش به کشور های عربی می برد دیده است … البته نکته انجاست که این عمل در هیچ جای دنیای وحشی عملی جدید نیست … امار ها نشان دهنده این است که در المان حدودا 10 هزار زن مجاری و روسی مشغول به کارند (….) ولی فکر می کنم اینجا کشور ؟ (حمید ) کشور کوروش اها بله کشور کوروش و داریوش و از این جور ادم ها بوده و البته ما هم پز وطن پرستی داریم و فر و هر می ندازیم …
و به گور خودمان می خندیم …
ببخشید گاهی عصبانی می شوم … مشکل از جایی شروع می شود که ما مردم هنوز مردم نشده ایم .. هنوز زندگی قبلیه ایی را دوست داریم … هنوز نفهمیده ایم وقتی تلوزیون را قبول می کنیم در خانه مان باشد با ید پیامد های دیگر ان را هم قبول کنیم … نه این که هم خدا را بخواهیم هم خرما … نمی شود … وقتی بچه بدنیا می اوریم برای فروش نیست … گاو گوسفند نیستند … و ما نیز باید بفهمیم زندگی چیزی بیشتر از این است که وقتی چنین مطالبی را میخوانیم بگیم .. اخی … حیووونی ها … گناه دارن ..پس این حقوق بشر کو ؟؟؟ … ولی با خودمون می گیم وظیفه مانیست که تقصیر مانیست … پس مسئولین کجان پول نفت رو هر کی خورده بره درستش کنه و ما مردم بی شعور ….
فکر میکنم دلمان برای خودمان هم نمی سود دختر می فروشیم به هزار خمینی …
داستانی از این مصداق را امروز خواندم بد نیست شما هم نگاهی بیاندازید …
بعنوان مأمور سازمان ملل در شناخت و تشخیص پناهندگان واقعی تحت کنوانسیون ۱۹۵۱ به مشهد رفته بودم . طبیعی است که اسم “”UN”" و سازمان ملل خیلی دهن پر کن است. خیلی ها فکر می کردند ما آنجا نشسته ایم تا صلح جهانی را تأمین کنیم.
از بیرون، همه فکر می کردند داخل آن ساختمان چه خبر است. این که هزاران افغانی به زحمت از کله سحر می آیند و صف می کشند تا بعد از سه روز بتوانند نوبت بگیرند و به داخل بیایند نیز مضاف بر آن شده بود افغانها فکر می کردند بعد از داخل شدن پذیرایی مفصلی می شوند و از آنها پرسیده می شود چه مشکلی دارند حتما بعدش می آیند و از هزار مشکل خود در ایران صحبت می کنند و بعد از آنها پرسیده می شود که کجای دنیا می خواهند بروند حتما آنها می گویند ژنو .بعد ما دست می زنیم و یک خدمتکار با سینی وارد می شود که داخل سینی یک بلیط لوفت هانزا به مقصد ژنو گذاشته شده است .
همکارها و دوست های وزارت کشور هم آنجا بودند. به ما به چشم خائنین وطن فروش نگاه می کردند که می خواهند کشور را ایران افغانی کنند. طبق قوانین کنوانسیون ۱۹۵۱ کسانی که می خواهند ادعای پناهندگی کنند حتماً باید در کشوری خارج از محل زندگی خود این درخواست را بدهند و بسیار طبیعی است که هیچ ایرانی در داخل خاک ایران نمیتواند به دفتر UNHCR مراجعه کند و تقاضای پناهندگی بدهد.
یک روز صبح زود که رفته بودم صلح جهانی را تأمین کنم متوجه شدم کسی که به داخل اتاق مصاحبه آمده یک دختر جوان است که با چادر روی خود را سخت گرفته و سر خود را به زیر انداخته است. خیلی از زنان افغانی وقتی به داخل می آمدند، به همین حال می آمدند و می پرسیدند کدام یک از ما مأمور سازمان ملل است. به مأمورین وزارت کشور اعتماد نداشند. از همکارم خواستم بیرون برود .
برایش توضیح دادم که هرگونه اطلاعی که او به ما بدهد کاملاً محفوظ می ماند و در پرونده های سازمان ملل ضبط شده و بدون اجازه او هیچ استفاده ای از آن نمی شود. با متانت و آرامش و با احترام کامل از او خواستم حداقل صورتش را نشانم بدهد. خیلی راحت چادر را از سرش برداشت. روسری سرش بود. خیلی جوان بود ولی دور چشمانش کبودی می زد و رنگ زرد چهره اش را گرفته بود. به امتحانی ها نمی خورد. حدس زدم باید از فارس های کابل باشد. اسمش را پرسیدم. اگر شروع به صحبت می کرد می توانستم بفهمم اهل کجای افغانستان است ولی آرام و شمرده گفت: من کمک می خواهم. فارسی خودمان را خالص صحبت می کرد. پرسیدم شما افغانی هستید؟ گفت: نه. گفتم: ما فقط برای افغانی ها فعالیت می کنیم. بفرمایید که اهل کدام کشور هستید؟ گفت: ایران. مشهد. گفتم: متأسفم. لطفاً تشریف ببرید.
قبلاً هم چنین اتفاقی افتاده بود. ایرانی هایی که فکر می کردند مأمورین سازمان ملل، کبوترهای صلح هستند که هر کدام یک برگ زیتون بر منقار دارند، می آمدند و از حقوق بشر و غیره شکایت می کردند. کلی طو ل می کشید تا به آنها بفهمانیم سازمان ملل آژانس های مختلف دارد و ما مأمورین کمیساریای عالی سازمان ملل متحد در امور پناهندگان هستیم و آنها دست آخر بلند می شدند و با فحش و ناسزا آنجا را ترك می كردند .
با صدایی گرفته گفت : من كمك می خواهم . با خود گفتم باز این سناریو قرار است تكرار شود . به صندلی تكیه دادم و اجازه دادم مشكلش را بگوید . می گفت و من توضیح می دادم و او می رفت . مثل روزهای دیگر . گفت : من می خواهم مرا از دست شوهرم نجات بدهید . با لحن تمسخر آمیز گفتم : خوب به دادگاه خانواده بروید و درخواست كمك كنید . گفت : شوهرم افغانی است . شروع شد . باز هم یك بدبخت دیگر .
دختران ایرانی فقیر و بیچاره ای كه در ازای پرداخت پول به افغانی ها فروخته می شدند تا مرد افغانی بتواند كارت اقامت بگیرد . رویه اشتباه وزارت كشور . ازدواج شرعی و غیر رسمی . چون افغانی ها نمی توانند رسمی در ایران ازدواج كنند . شرعی ازدواج می كنند . قیمتش هم بین یكصدهزار تا یك میلیون تومان است . به راحتی به محله های فقیر نشین می روند و دختر می خرند . وزارت كشور هم تبعه خودش را این طور حفظ می كرد كه به شوهر اجازه اقامت می داد تا دختر مجبور نشود به افغانستان برود . بدبخت ها نمی دانند با ازدواج با یك افغانی تابعیت ایرانی خود را از دست می دهند . گقتم : كار شما چندان هم سخت نیست . بروید و دادخواست بدهید . دادگاه حكم می دهد و شوهرتان را هم از كشور اخراج می كنند .
گفت : نه می خواهم شما مرا نجات بدهید . گفتم : ما نمی توانیم . بعد با بی حوصلگی گفتم : خوب . بگو مشكل چیست . گفت : پدرم معتاد است . ما هفت تا خواهر و برادریم , من بزرگتر ازهمه هستم. پدرم از من بدش می آید . می گوید دختر فقط بدبختی به بار می آورد . اگر پسر بودی می توانستی كمك خرج من باشی . منظورش از كمك خرج این است كه می توانستم برایش مواد ببرم . لااقل بدوك می شدم و برایش جنس خوب می آوردم . خلاصه خیلی سر كوفت می زد . زیاد داستان جدیدی نبود . نگاهش كردم . مستقیم و خیره به موزاییك جلوی پایش نگاه می كرد . پاهایش را محكم به هم چسبانده بود ولی پاهایش می لرزیدند . دست خود را روی پایش گذاشت تا جلوی لرزش را بگیرد . ولی دستهایش هم لرزیدند .
تا اینكه غلام سخی آمد . من فقط می توانستم كارهای خانه را بكنم . كسی هم خواستگاری من نمی آمد . ما در محله فقیر نشین پشت طلاب زندگی می كنیم . یك خانه خرابه داریم و مادرم در خانه های مردم كار می كند تا بتواند خرج ما ومواد بابام رابدهد . غلام سخی آمد پیش پدرم . پدرم مرابراندازكرد وگفت : یك میلیون تومان می خواهم . غلام سخی رفت و فردا با یك بسته تریاك آمد . با هم چانه زدند و سر هفتصدهزار تومان توافق كردند . دیگر هرچه تریاك آورد , پدرم كمتر از هفتصدهزار تومان رضایت نداد . غلام سخی مهلت خواست و یك هفته بعد آمد و پول را داد و من نزد صلای محله به عقد غلام در آمدم . گفتم : خوب اینكه چیز تازه ای نیست . متاسفانه به دلیل رویه غلط اداره اتباع امور خارجه و جهل مردم این اتفاق زیاد می افتد . ما كاری نمی توانیم بكنیم ولی حداقل دادگستری خوب عمل می كند بروید و دادخواست طلاق بدهید.
لحظه ای چشم در چشم من دوخت و چیزی نگفت در عمق چشمانش خواندم كه خود را بسیار دور از من می بیند در حالی كه كمتر از ۳ متر با من فاصله دارد. گفت : حداقل گوش كنید . گفتم : ما وقت گوش كردن نداریم . بفرمایید . به چشمانم زل زد و با بغضی فرو خورده گفت : باید گوش كنید . سیگاری آتش زدم و تكیه دادم و با دست اشاره كردم كه ادامه دهد . گفت : من فقط هفته ای یك شب غلام سخی را می بینم . گفتم : آخر این هم شد مشكل ؟ حتما می رود دنبال پخش مواد . گفت : شاید هم برود ولی این مشكل من نیست . گفتم : خانم دست بردار . چند سالته ؟ گفت : ۱۹ سال . گفتم : شكر خدا كه عقلت كار می كنه ؟ گفت : نمی دانم . بیش از حد آرام بود . عصبی شده بودم . گفتم : خانم جان . دخترم . زندگی قواعد خاص خودش را دارد . شوهر را باید در خانه نگهداشت . اگر هم سر به راه نیست جدا شو . این كه مشكلی نیست . گفت : نمی دانم . گفتم : پس مشكلت چیه ؟ گفت : من هفت تا شوهر دارم …
نمی دانستم چه باید بگویم . خشك شدم . اشك از چشمانش سرازیر شد . لرزش پایش بیشتر شد . سرش را به زیر انداخت و ادامه داد . گفت : اوایل فقط می ترسیدم و گریه می كردم . از خود غلام سخی هم می ترسیدم ولی وقتی شبهای بعد آدمهای دیگر آمدند نمی توانستم هیچ جیز بگویم یا خفه می شدم یا خفه ام می كردند . گفتم : كتكت می زدنند ؟ گفت : اوهوم . گفتم : همه افغانی هستند ؟ شش تای دیگر ؟ گفت : اوهوم . دیگر تحمل نكرد . هنوز هم دلم می لرزد . گریه به این تلخی تا به حال ندیده بودم . فقط گریه كرد و دستانش می لرزیدند . گفت : به غلام سخی گفتم چرا پدر سگ ؟ گفت : من كه پول نداشتم . هفت نفر شدیم . نفری صد هزار تومان گذاشتیم وسط . خوب آنها هم حقشان را می خواهند . گفتم : بی رحم بی همه چیز , لااقل به من رحم كن . گفت : رحم كه ما را ارضا نمی كند .
حالا آمده ام شما برای من كاری بكنید . تو را به خدا نجاتم بدهید . دوبار رفتم قهر به خانه , قبل از اینكه چیزی بگویم پدرم مرا با كتك انداخت بیرون . می ترسید غلام سخی بیاید و پولش را پس بگیرد . غلام سخی مرا می آورد به خانه و دوباره همان قضایا [...] بدبخت شده ام .[...] فقط یك توده گوشت و استخوان شده ام . تو را به خدا نجاتم بدهید . بلند شدم. دوست وكیلی داشتم كه درآنجا وكالت می كرد. با موبایل بهش زنگ زدم وگفتم یك مشكل خاص دارم و تمام حق الوكاله اش را خودم می پردازم . بلند شد . گفتم : اگر نمی تواند راه برود اجازه بدهد آمبولانس خبر كنم . گفت : كه می تواند راه برود . با هم آهسته از اتاق بیرون رفتیم . همكارم اداره اتباعم با اخم به من نگاه كرد . پیش خود می گفت كه این خائنین كم دردسر دارند . حالا زن افغانی را هم با خود بیرون می برند . به آرامی گفتم كه چادرش را بر سرش بیاندازد . وقتی از پله ها می رفتیم از او پرسیدم صبحانه خورده است یا نه ؟ گفت : كه فقط روزی یك وعده غذا می خورد . پیشانی اش عرق كرده بود . آهسته گفت : من حامله هستم …
واقعا نمی دونم چی باید گفت
مثلا مملکت اسلامیه دیگه.این هم از عدالت که در کشورمون پا برجاست.مردم محله فقیر نشینو مردم محله ثروتمند.چی بگم
نمی دونم چی باید بگم
نمی دونم این مطالبو از کجا پیدا می کنی ولی تا چند روز حالم گرفتست.
((رحم كه ما را ارضا نمی كند …))
آن ها که هیچ ، چی مارو ارضا می کنه ، اوف ………. زندهایم به چی ؟ خوبه کسی نیست قیافمو ببینه …………………………………………………………..
سلام به همگی
ما شهرستان ساوه در یک ساختمان دو طبقه زندگی میکردیم. طبقه ی دوم ما بودیم و طبقه ی اول هم یک خانواده افغانی اهل کابل.
که یک دختر خیلی خوشگل به اسم نسيبه داشتن که
واقعا متاسفم. نمی دونم چی بگم! خدا می دونه چه قدر دیگه از این بدبختها هستند.
سلام
راستش خیلی گذرا یه نگاه به این پست انداختم
ولی خوب می دونم چی نوشتی یعنی حدس زدم
متاسفم؟؟؟
نمی دونم باور کن نمی دونم
از تو هم می خوام زیاد خودت رو درگیر این مطالب نکنی
به قول رسول یونان که حقیقت هم می گه
زمین به شکل احمقانه ای گرد است…
در آخرین روزهای آش خوردن به اتفاقات بهتری بپرداز
سلام
ممنون از تذکرت
چشم
مطلب جالبیه
و ممنون از لطفت
موفق باشی
divane shenidi migan divane bash ke baghiye ghame to ra bekhorand na aghel ke ghoseye baghiaro bekhori, divane ke gham nadare, akhe in chi bood neveshti dele maro pore ghose kardi? nemidooni divoneha vaghti ye chizi mishnavan inghad bash dargir mishan ke hey dobare divoone mishan? hala man dobare divoone besham be hame migam taghsire ye divooneye dige bood, nafahmidi chi shod? pas hanooz khali divane nisti, khosh be halet,
سلام قبلا این مطلبو تو یه سایته دیگه خونده بودم خواستم بگم عزیزم شما خودتو زخمی نکن کار از این حرفا گذشته خانه از پای بست ویران است.
سلام
ديوانه جان. همونطور كه تو درباره ات نوشتي منفي بافي بده!!!
ولي !!!!!!
خاك بر سر من!!!!
زني مسلمان و ايراني اين چنين زندگي كند و من !!!!!!
خيلي حالمو گرفتي!!!!
اگه آخند بره ونوچه آخند هم گورشو گم کنه حل میشه
nabayad khodra bakht chon iman be khoda hame chez rahal mekonad bayad iman khod rahefz kard vataghya dasht man akhond nistam vali be in naticheh rsidam