مرد؟ مگه دیپلم نداشت؟

شنیدن مرگ های ناجور هم این روز ها شده نوعی عادت یکی اتش می گیره، یکی الکل توی دستش می ترکه، یکی یهو می افتونه خودش رو وسط مترو ، و یکی هم از بخت بسیار بد در هنگامی که داشته شغل پر درامد و پرطرفدار چاه کنی می کنه می افته توی چاه …

دیروز جلوی اپارتمان ما داشتن یک چاه حفر شده رو دوباره حفاری می کردند ( البته در راستای همه دوباره کاری های ما ملت ) که یک بخت برگشته بیست و چند ساله هنگام بیل زدن اطراف چاه زیر پاش خالی می شه ( البته این هم در راستای تمام زیر پا خالی شدن های ما ملت )  و می افته اونجایی که نباید بیافته …

مرگ فجیعی داشته احتمالن چون بعد از ساعت های متمادی ( که این هم در راستای پیشرفته بودن امکانات ما ملت ) چیز زیادی از طرف بیرون نیامده …

یکی از دوستانم می گفت در کشوری که کارگرش بخاطر روزی 10 هزاز تومن زندگی خودش رو وسط کوره ذوب فلز به اتیش می کشه هنر” داماد دیوانه و دروغ چرا” خیلی مقدسه چون اون بیچاره وقتی می بینه یکی داره می رقصه و خوشحاله احتمالن به یاد تنها شب شاد زندگی اش می افته .. کدوم شب ؟؟؟ معلومه شب عروسی .. شبی که شادی اون برای ما ایرانی های ابرو مند( این هم در راستای صورت رو با سیلی سرخ نگه داشتن ما ملت ) شب خوب و مفرح و شکم سیر کنیه اما در اصل شب عزای خیلی ها هم هست که فردا پول از کجا بیارم و از کجا کجا رو بدم ..

لذا بدینوسیله از خدا بزرگ متشکرم که  من در در ملت کوروش انداخت پایین که بفهمم وقتی یکی از قبل نظام به جایی رسیده ( کوپنی فروخته ) و داره به همون نظام فحش می ده چجوری باید نگاش کنم.

یا وقتی یکی تو حسابش اینقدر صفر داره که اداره مالیات بی خیال مالیات گرفتن ازش می شه و وقتی دوستش ازش پول می خواد می گه نداره چجوری فحش ندم .

بگذریم تا خدا ازمون بگذره … شنیدم یه خانم مسلمان ترک که روزگاری ایران امید و ارزوی بزرگش برای زندگی بوده به ایران اومده و چیز هایی دیده و شنیده که نباید می دیده و کتابی نوشته که نباید می نوشته …

امروز وقتی شنیدم اون پسر بیست و چند ساله افتاد و مرد با خودم گفت مرد ؟ مگه دیپلم نداشت؟؟؟؟

منتشرشده در:  on مارس 2, 2009 at 1:42 ق.ظ ۱ دیدگاه

URI برای فرستادن دنبالک به این مطلب : http://1divaneh.wordpress.com/2009/03/02/mord/trackback/

RSS برای دیدگاه‌های‌ این نوشته.

یک نظر Leave a comment.

  1. منم ديپلم دارم. دارم فكر مي‌كنم اگه يه جاي ديگه افتاده بودم پايين، شايد بايد تمام زندگيمو سقوط مي‌كردم. مي‌دوني علي، ما افتاديم تو چاه كتاب. و من خوشحالم كه بچگيام، هرچي نداشتم(كه خيلي چيزارو شامل مي‌شد)، بابام 6 هزارتا كتاب داشت كه كلي بازي مي‌شد باشون كرد. توي زندگي من، هميشه دوستاني بودن و هميشه دوستان‌نماهايي. سيگار اگه دوست‌نماي زندگيم باشه، كتاب قطعا دوستمه.


Leave a Comment