من امروز

امروز صبح بعد از کلی کنجارفتن در خواب بیدار شدم .. خواب ها ی نامعلوم .. اتفاقات ز یادی حول حوشم روی نمی ده ولی همین فکر خارج شدن از کارم کاری که براش خیلی زحمت کشیدم و الان تنها ممر زندگی ام هست داره اذیتم می کنه .. ولی خب وقتی یکم می شنیم و فکر می کنم می بینم نیم خوام یه کارمند باشم و در شرایط سخت و در حالتی که هر چی رئیسم گفت بگم چشم و در حالتی که هر لحظه بتونن منو بندازن بیرون و در حالتی که ساع چهار صبح هر روز که می خوام برم سرکار بگم خدایا کی چهار صبح فردا می شه که بتونم کمی بخوابم و به کارهای ناتموم همیشه گی برسم و از همه مهمتر شاید خارج شدن از این سیستم بتونه کمک کنه باز هم بتونم درس بخونم …

خودم را که با گذشته مقایسه می کنم می بینم هیچ شباهتی با اون ادم 2 سال پیش ندارم تمام هیجانات در من خفته و تمام نیرو های درونی ام که باهاش می تونستم هر کاری بکنم از بین رفته و یا رو به خاموشیه …

تنها دلخوشم ام اینکه این کار بتونه نیروی بهم بده تا بتونم مانند گذشته کار کنم و از زندگی لذت ببرم .. برام دعا کنین

منتشرشده در:  on می 8, 2009 at 8:33 ق.ظ (2) دیدگاه

URI برای فرستادن دنبالک به این مطلب : http://1divaneh.wordpress.com/2009/05/08/%d9%85%d9%86-%d8%a7%d9%85%d8%b1%d9%88%d8%b2/trackback/

RSS برای دیدگاه‌های‌ این نوشته.

تا کنون 2 نظر داده شده Leave a comment.

  1. علی! من هستم. اگه این بودنم واست مهم باشه انگار دنیا رو بهم دادن. علی جون! ما با هم اشتباه کردیم و با هم اشتباه نکردیم. ما همدیگه رو دوس داریم هنوز و جالب اینه که فقط همدیگه رو داریم.ها؟

  2. همون فریادهایی که به من یاد دادی رو به خودت یاداوری میکنم
    یادته! پشت گوشی و دیوونه وار!


Leave a Comment