همیشه سعی کردم بعد از برگشتن از تهران بگم درسته این شهر منه ولی من این شهر رو دوست ندارم اما این دو سال یا لااقل این روزها جایی رو بهتر از تهران برای گم شدن پیدا نمی کنم برای این که زمانی کمتر فکر و خیال هایی که اذیتم می کنه به سراغم بیاد .. اینها همش قسمت اول بود
قسمت دوم
هزینه های زندگی هر روز داره بیشتر می شه وشاید به قول مصطفی من یه کم دچار (خود را بیچاره نشان دادن ) هستم .. بماند که این جمله ایی که من گفتم چه ربطی داشت به این قسمت و یا حرف های مصطفی
قسمت مصطفی
هر روز که می گذره از این بچه بیشتر خوشم میاد نه این که بگید خوشم نمی اومده .. چرا می اومده ولی نه اینقدر این بچه این روزها چیز هایی رو به من خاطر نشان کرده که باعث می شه یه سری جملات هر روز از گوش سمت راستم تا گوش سمت چپم مستقیم رژه برن و سرودهای مقدس قدیمی بخونند … من کمی ترسو شدم
قسمت کمی
البته این کمی که خدمت شما ذکر کردم کمی بیشتر از کمی ماخوذه در الف ممدوده هست … تعریفات زندگی برای من به همین مقدار واضح شده
قسمت سوم
جدیدا رفتیم یه خونه رو دیدیم که اسم کوچه هاش مثل این این قسمتاس بیحساب بینش شماره است مثلا ببنید : هشت متری هفتم — خب یعنی چی یه اسم ساده تر بزار هشه !!!
قسمت چهار
خیلی وقته که نتونستم چیزی بنویسم الانم جو بدی من رو گرفته ..
قسمت دانشجویی
دانشگاه قبول شدم و ثبت نام کردم خوب بود بد نبود ولی … قول دادم دیگه تو رشته خبرنگاری با ترس قلم نزنم …
قسمت سعید
دیروز یک ساعت من رو تو هفتادوتن کاشت ولی وقتی دیدم زیاد بهش چیزی نگفتم .. به قول قدیمی ها // ولش کن …ازش خیلی خوشم میاد بعضی وقت ها هم یه سی بدی نسبت بهش پیدا می کنم که نمی دونم از کجا سرمنشا می گیره .. بعضی از وقت ها کمی سردرگم می شم از خودم … خیلی وقت ها هم از خودم بدم میاد
قسمت شعر
وطن دوم رو هم گفتم
قسمت شهر
از این شهر خیلی بدم میاد تنها از یه چیزش خوشم میاد
http://wikimapia.org/#lat=34.6326694&lon=50.8670855&z=19&l=16&m=b
قسمت اخر
این قسمت رو تقدیم می کنم به سعید چون خالیه و الان چند وقتیه دنبال یه جای خالی مثل همین می گرده تا توش زندگی کنه
می بینی علی؟ من این روزها زیادم . می خوام برم یه جا گم شم . یه جایی که نمی دونم کجاس . شاید توی یکی از همین خطها.